تبليغاتX
دست نوشته هایم
دست نوشته هایم
با خون خود می نویسم لیک زودتر بمیرم. 
قالب وبلاگ

پست ثابت

سلام به تمامی دوستان گلم.امیدوارم چرخ زندگیتون همیشه بر وفق مراد بچرخه.

از این اینکه وقت گرانبهاتون رو صرف کردید و به وبلاگ من اومدید ازتون خیلی خیلی متشکرم.

ابتدا باید بگم که تمام این نوشته هایی که میبینید و میخونید از خودمه و از هیچ جایی کپی نکردم.

دوستان عزیز به این وبلاگ هم سری بزنید.

این وبلاگ استادم است و او در وبلاگش خاطره های خودش را می نویسد.خاطره هایی بس تجربه انگیز.

خاطره هایم

چون بعضی ها با قوانین وبلاگم مخالف بودند و می گفتند وبلاگت مثل ژادگان نظامی هاست.من هم قوانین رو برداشتم.

فقط یک نکته:نظرتون حقیقی باشه و کپی با ذکر منبع.

و در پایان برای تمام کسانی که به وب من می آیند آرزوی سلامتی و موفقیت در زندگی رو دارم و امیدوارم که لحظات خوبی رو در این وبلاگ سپری کرده باشید.

دوستون دارم خیلی زیاد.

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 6:36 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلاااااااااااااااااام به تمام بکس جونی ها.

خوبین؟خوشین؟

اول یک تشکر به خاطر همراه بودن با من و نظرات سازندتون.کم کم وبلاگ من داره به دوسالگیش نزدیک میشه ولی حیف که این تولد وسط امتحانات افتاده.

به همین خاطر(امتحانات)من میخوام جند وقت از وبلاگم دل بکنم تا بتونم در سهام رو بخونم.آخه میدونید من سومم و امتحانتم نهای و معدلش در کنکور بسیار تاثیر گذار.به همین خاط باید خیلی تلاش کنم.

امیدوارم دلتون شاد باشه.

همه برای هم دعا کنیم تا همه موفق بشیم.

تا اواخر خرداد بابای.

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام به تمام بکس.حالتون خوبه؟چه خبرا؟

بکس جونی ها فصل چهارم و آخر داستان عاشقانه ام رو گذاشتم.ببخشید که هم طولانی شد هم هی تو کف می ذاشتمتون.

برید به ادامه مطلب و داستان رو بخونید.

نظر یادتون نره


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 3:15 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام به تمام برو بکس.

بالاخره فصل سوم داستان عاشقانه رو گذاشتم.

برید به ادامه مطلب و بخونیدش و نظرتون رو بگید.

اما این فصل آخرش نیست و فصل بعدی فصل آخره این داستانه.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام بچه ها.این فصل دوم داستان عاشقانست و احتمالا یا 1 و یا 2 قصل دیگه ادامه داره.لطفا تمام فصل دوم را بخونید و بعد نظر بدید.ببخشید که یکم دیر گذاشتمش.

متشکرم از همراهی شما.

داستان در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام به تمام برو بکس دنیای مجازی.خوبین همتون؟خوب خدا رو شکر.این اولین آپ سال جدیده و تصمیم گرفتم که یک داستان عاشقاهنه بنویسم در دو یا سه قسمت.این داستان رو از جایی کپی نگرفتم و همش رو خودم نوشتم.

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.


عشق پاک

فصل اول

در کلاس نشسته بودم و در افکار پریشانم غرق بودم که صدای امیر رنگ از افکارم پراند که میگفت:« آرمان کجایی؟پاشو بریم».دیدم بچه ها یک به یک از در کلاس خارج می شدند.بلند داد زدم امیر وایستا من هم بیام.امیر برگشت و گفت زود باش بیا.کیفم را برداشتم و به حالت دو به جمع دوستانم پیوستم.

امیر_آرمان چته امروز؟چرا اینجوری شدی؟

_چه جوری شدم؟

حسین_آره امروز انگار اصلا حوصله نداری!

_نه فقط سرم درد می کنه.

سامان_تو گفتی و ما هم باورمون شد.

فرشاد_خره!بگو چت شده تا گاوت حامله نشده و نزاییده.

یکهو همه ی بچه ها زدن زیر خنده و منم ناراحت شدم و گفتم:«برین بابا شما هم حالتون خوشه.»راهمو از بچه ها جدا کردم و رفتم سمت خونه.تا رسیدم خونه سلام کردم.

ادامه ی داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 2:45 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]

باز فرزندان خورشید در دره ها وادی ها کوهپایه ها و باغ های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن شاخه های پر نقش و نگار فاخته ها و کبک دری و عتدلیان را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزلان دلفرین را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه بی وفا و دل آزار خودشان بیابان در بیابان می پرستند فرا میخواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند و عید رابا دیدار دو باره با فصل باران تجلیل کنند و با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت با آنهای گردند که دل به عشق زنده دارند

 **************************

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

 

 
 
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 6:29 قبل از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام بچه ها.امیدوارم خوب باشین و مثل همیشه چرخ زندگی تون همیشه بر وفق مراد باشه.

اول یک توضیح در مورد آپ قبلی بدم و بعد بریم سراغ آپ جدید.

در آپ قبلی یک رکورد جدید برای وبلاگ خودم ثبت شد.رکورد هم این بود که تو کمتر از ۷ روز نظرات رسید به بیشتر از ۱۰۰ عدد رسید و این برای من ارزشمند که شما اینطور منو همراهی کردیید.

حالا آپ جدید:یک نوشته ی خیالی که خودم نوشتمش و گفتگوی خیالی یک کودک با خداست.این نهمین دست نوشته ی منه.

امیدوارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره.لطفا حقیقی باشه.


آرام و هیجان زده در پای تلفن نشسته بود و شما ره ای می گرفت.پس از چند لحظه چشمانش برق زد و گفت:

کودک:الو..!الو..!

فرشه:سلام کوچولو.بفرما؟

کودک:الو...!اونجا خونه ی خداست.

فرشته:آره عزیزم کاری داشتی؟

کودک:آره.می خوام با خدا حرف بزنم.

فرشته:عزیزم نمیشه.

کودک:چرا نمی شه؟من می خوام با خدا حرف بزنم.

فرشته:عزیزم هرکاری داری به من بگو.خدا داره نامه ها ی مردم را میخونه.

کودک:اگر گوشی رو به خدا ندی گریه می کنم ها.

کودک که دید از خدا خبری نیست به گریه افتاد و از چشمانش مروارید های زیادی می مردند.

فرشته:عزیزم گریه نکن.باشه...باشه گوشی رو می دم به خدا.

خدا:الو...!الو...!

بقیش رو می تونید تو ادامه مطلب بخونید دوستان.


ادامه مطلب
[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 2:49 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]

سلام بچه ها.خوبین؟خوشین؟امیدوارم حالتون خوب باشه.

امروز اومدم یک شعر از پروین اعتصامی براتون بزارم که یکی از همکلاسی هام

(مصطفی حبیب زاده)سفارش کرده.

امیدوارم از شعر خوشتون بیاد.

سپاس

                                    توشه پژمردگی

لاله ای با نرگس پژمرده گفت                        بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی بدل                           شب خریدیم و سحر بفروختیم

آسمان روزی بیاموزد تو را                          چون زمان سوختن شد سوختیم

خرمی کردیم وقت خرمی                            چون زمان سوختن شد سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود                         توشه پژمردگی اندوختیم

در زی ایام زان ره می شکافت                      آنچه را زین راه ما می دوختیم

[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 2:21 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام به تمام بروبکس.امیدوارم خوب باشید.خیلی خیلی ممنون که منو با نظراتتون همراهی کردید.

ببخشید که یکم دیر اومدم.

این هشتمین دست نوشتمه که دارم مینویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.

راستی نظر حقیقی فراموش نشه.


برف می بارد؛

برف می بارد و زمین را کهنسال نشان می دهد.دانه های سپید برف آرام و باوقار بر زمین بوسه می زنند و بعضی ها از خجالت آب می شوند و بعضی ها در آغوش زمین جای خوش می کنند.باد دانه های برف را همراهی می کند و آن ها را در آسمان وادار به رقصاندن میکند.

آهسته قدم بر می دارم و روی برف های نشسته بر زمین از خود یادگاری بر جای می گذارم.آسمان را نگاه میکنم که دانه های برف در آن مانند خال های سفیدی شده است و آسمان نشانه ای از یک انسان خالص است که دانه های برف را در دل خود جای داده است.

چشمانم را بسته ام و آرام آرام قدم بر می دارم و آنگاه که چشمانم کاملا باز می شود چیزی را در دوردست می بینم که تعجبم را بر می گزیند.

کودکی است؛

نشسته بر راه،

               آرام و بی قرار،

                                    خسته و بی نوا،

با کتابی در دست که روی ان اینگونه نوشته شده است:ریاضی دوم دبستان ، به همراه ترازویی در رو به روی جسمش و قفسی که در آن یک طوطی و جعبه ای پر از برگه های کوچک رنگی قرار دارد.پاهایم بر زمین قفل می شود.چند قدم بر میدارم و به او می رسم.نگاهم را به چهرهی او دوخت می زنم.چهره ای معصوم دارد.و آنگاه که نگاهی را بر صورت خود حس می کند آرام و به سختی سرش را از گریبانش بیرون می کشد و با دو چشم نیلگونش مرا رصد میکند.با صدایی لرزان از من ملتمسانه خواهش می کند که فالی بر گزینم و به او پولی بدهم.روی دو پایم می نشینم و در گوشش نجوا میکنم:آقا پسر بر می گردم.

چند ساعتی می گذرد و من دوباره به همان خیابان می رسم که پسرک نشسته بود.اما این بار افراد زیادی بر دورش حلقه زده اند و صداهایی از دور می شنوم.وقتی به او نزدیک می شوم صدایی به گوش من می رسد که می گوید:"احتمالا از سرمای شدید مرده است."

قطره ای اشک از گوشه ی چششمم به پایین  می لغزد.

و او آرام و با لبخند ملیحی پر کشیده بود.

کاش...

برف می بارد و کودکان بسیاری ... !


پیام این داستان:از کنار هر چیزی به سادگی عبور نکنیم.

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 2:38 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
اول سلام.حالتون خوب زندگیتون بر وفق مراد.ممنون که منو با نظرات خوبتون همراهی کردید.

این هفتمین دست نوشتم هست.لطفا کامل بخونید و سپس نظر حقیقیتون رو بگید.

سپاس گذارم. 


درون دلم را بدانید؛که در آن چه می گذرد.خود میدانم؛شما نیز بدانید.

این درون دل من است:

چندی است درون دلم غوغایی به پا شده.نمی دانم چرا؟اما خوب میدانم که مرا واژگون ساخته است.

پرندگان مهاجر راه را بر خود گم کرده اند، و بی هوا به هر سو می روند و آرام آرام جان می دهند.

آسمان تیره است و از پاکی خبری نیست و بدون هیچ ستاره در آن بالا زندگی می کند.

کویر خسته از تنهایی.خسته از یکرنگی.دوست دارد هر روز یک رنگ بر خود بگیرد تا دیگر از تنهایی رنج نکشد.

جنگلی با قد خمیده و عریان از سرسبزی در پهنای زمینی بدون رد پا و نشانه ای از تنفس.تنفس برای خاک سخت شده است.

خورشید دیگر زرد گونه نیست تا چهره ی آدمیان را با آن تلالو خود بوسه باران کند.آفتاب و مهتاب دیگر نمیتابند.به گمانم فراموشی گرفته اند و یادشان رفته که همدیگر را هر روز تعقیب می کردند که شاید روزی برای هم شوند.

فصل ها سر در گم اند و چندی است که نوبت خود را رعایت نمی کنند.پاییز به جای بهار، تابستان به جای زمستان.

باران ها خشکیده اند و دیگر قطره ها همانند پیش نیستند که همچون نت های موسیقی خدا آواز را به قناری هدیه دهند وآواز بر لبهای غمگین قناری دوخته شده.

لبخند گلها پژمرده شد و درون احساس حقارت ریخت.حقارت پر شده است و اندکی زمانی جلوتر لبریز می شود. و آنگاه است که حقارت بر دلم تسلط می یابد تا دیگر هیچ گاه احساس نشونم.

پرندگانِ اسیر انگیزه ای برای آزادی ندارند.آخِر اگر آزاد شوند در کدام آسمان پر های خود را با هوا آشنا کنند و با یکدیگرقایم باشک بازی کنند.

اندک زمانی است که میان شادی ها و غم ها جنگ در گرفته.جنگی نابرابر به سود غم و به ضرر شادی ها.غمگینی تمام دلم را اندک اندک به تصرف خود کشیده و بیرحمانه شادی ها را گردن می زند. آن ها را قتل عام می کند که دیگر رد پایی از شادی ها باقی نماند.

بادها دیگر قدرت ندارند تا صورت انسان ها را نوازش کنند و انگار در بند ناتوانی افتاده اند.دیگر امیدی به رهایی خود ندارند و نا امید نسیم کوتاهی سر می دهند تا شاید مرحمی باشد برای خودشان.

درون دلم غوغایی به پا شده.

چند وقتی است که روی شیشه دلم کاغذی آویزان کرده اند که رویش چنین نوشته شده است:

تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 8:37 قبل از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

       چقدر زود

                  دیر می شود!

**قیصر امین پور**

[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 7:49 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام. ببخشید دیر کردم.

با نظارت زیباتون همراهیم کنید


قاصدک،همدم تنهایی های من.بیا تا خبری ببری.خبری که در آن موج می زند زیبایی.من در اسارت دل خویش پیراهنی از جنس لطیف انتظار بافته ام. قاصدک یادت باشد که آن را به گل نرگس برسانی.

زیر این سقف کبود غروب جمعه، باران ناخوانده به چشم هایم سر می زند.سکوت بر من سنگینی می کند.دوست می دارم در تمنای نگاهت ، ثانیه به ثانیه لحظه های انتظار را سپری کنم.جمعه هایم رنگ دلواپسی گرفته اند و ماه شرمنده از از این که شب جمعه در آسمان بغض کرده حضور یابد.غروب های جمعه برایم همانند خاموشی چراغ مرگ است.گریه هایم را پایانی نمی بینم.دلم از برای نبودنت همسایه پریشانی شده است.

جمعه هایم بی قرارند.دلم بهانه ات را می گیرد.

پا به پای نسیم انتظار، همسفر با عطر گل نرگس ،بغض در گلو،می آیم که شاید سنگی زنی بر بغض خسته ام.تا ببارم بر پای گل یاس، تا شاید او اشک هایم را درون باغچه ی انتظار بکارد.تا که شاید امید سر از خاک برون آورد و بشکند لحظه های فراق را.

عقربک های ساعت به عشق دیدار تو می روند.هیچ گاه درنگ نمی کنند.در صبح جمعه سر در گریبان دارند و برای آمدنت زمزمه می کنند و در غروب جمعه سر ها رو به آسمان تا که شاید انتظار فرو بریزد.

الهم عجل لولیک الفرج

آمین یا رب العالمین

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 4:30 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
تشنگی حسین بیشتر برای شهادت بود تا آب.

اما حیف به جای این که  برای ما افکارش را به جای بگذارد

 زخم های بدنش را برای ما به جای گذاشت.

 

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان را بر شما دوستان عزیزم تسلیت می گویم.

التماس دعا

[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 2:2 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]

سلام و درود بر تمامی دوستانم که با نظراتشان من رو همراهی کردند.از همتون تشکر میکنم.

ایندفعه میخوام چند تا متن یه خورده طولانی بزارم براتون.امیدوارم که خوشتون بیاد.

باز هم مثل همیشه من رو با نظرات زیباتون همراهی کنید.

دوستتون دارم.


ثانیه ها رو ی صفحه ی زندگی آرام می روند و می روند و هیچ گاه و به هیچ قیمتی حاضر نمی شوند که به پشت سر خود نگاه کنند.

زندگی به گذشتن ثانیه ها بستگی دارد.

یکی از آنها با غم و ناراحتی گام بر میدارد و یکی دیگر با شادمانی.

باید آموخت که هر جور باشی چه ناراحت و چه شادمان ثانیه ها می گذرند.

پـــــــس انـــــتــــخـــــاب بــــا تــــــوســـــت  کـــــــه چــــگــــونه ثا نـــــیــــه هـــــا را روانــــــه ســــــازی.

 

Click to view full size image

 

دنیا کثیف است.کثیفش کرده اند.انسان ها با نامردی،بی وفایی،بی احترامی و ... کثیفش کرده اند.

دنیا پاک بود آن زمان که خداوند آدم و حوا را بخشود.

اکنون در این کثیفی غوطه ور شده ایم و هر لحظه مانند سنگی

در قیر فرو می رویم و دست و پا می زنیم برای رهایی.

اما چه سود؟؟؟

آخر هیچ گاه به فکر این نبودیم که دنیا را پاک کنیم مانند پر قوی.

شــــایــــــد آنــــــگــــــاه بــــــاشـــــــد کـــــــه خـــــــداونـــــــــد مـــــــا را بـــــبـــــخــــــشـــــایـــــــد.

 

Click to view full size image

 

مجهولم و بس.مجهولی که همیشه تهی است.سخت است هم حل ناشده باشی و هم خالی.

خالی از آن که در جهان وجود دارد و حل ناشدنی از آنچه مردم می گویند.

کنج دلم خالیست.مثل آن است که دریا موج نداشته باشد.

بیرون که میروم مردم مرا با نگاهشان به تحقیر می کشند

گویا همه مرا میشناسند اما برایشان مجهولم.

شاید آنگاه که سهراب نوشت چشم ها را باید شست.زندگی را زیبا نمیدید.

امــــــا زنــــــدگـــــــی بــــــا هـــــمـــــیــــــن مـــــجــــــهــــــولاتـــــــش زیــــــبــــــاســـــــت.

Click to view full size image

 

ببخشید اگه یکم طولانی شد.

سپاس گذارم.

[ یکشنبه 29 آبان1390 ] [ 11:55 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام به تمام دوست های عزیزم.سلام به تمام عزیزانم.مثل همیشه امیدوارم چرخ زندگیتون اون جورکه دوست دارید بچرخه.

گلای من این بار یک آپ متفاوت دارم براتون.این بار می خوام جملات قصار خودمو براتون بزارم.

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 


خنده هایم نقابی است برای گریه هایم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

برای امید لالایی خواندم.امید خواب رفت.هم اکنون بی امیدم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

غم از دستم در آب رها شد.خواب آب فرو ریخت.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

برگان پاییز را که میبینم.یاد آن زمان می افتم که بی جان در صحرای بی تفاوتی دلم رها می شدم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

در مشهد چنین میگویند.هر کس بامش بیش  برفش نه!کبوترش بیشتر...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

غم انگیز ترین لحظه ها درون دلم لحظه ی غروب آفتاب جمعه است.آنگاه که آسمان از نیامدنش بغض می کند.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شاید آن زمان که گفتند.حرفی بزن نمیدانستند که زبانم را در شوق نگاهت 

جا گذاشتم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

باز هم ممنونم از همتون که با من همراه هستید.

سپاس گذارم.

[ سه شنبه 10 آبان1390 ] [ 11:42 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام بچه ها.ممنون که با نظراتتون منو همراهی کردید و به سوالم جواب دادید.

یک توضیح:بعضی ها فکر میکردند که من واقعا همچین اتفاقی برای من افتاده که من این سوال رو پرسیدم.ولی نه همچین اتفاقی نیفتاده.این سوال به ذهنم رسید.دیدم جالبه گفتم تو وب طرحش کنم.

جواب خودم:اگر این اتفاق برام بیفته اصلا نمیرم پیش اون خانواده ژولدار.به قول بعضی هاتون تو دنیا زیاد پول مهم نیست.من خانواده ای دارم که به تمام دنیا نمیفروشمش.و همشون رو دوست دارم.و اگر من رو هم بکشن نمیرم.اینم از جواب من.

راستی امروز یعنی ۵/۸/۱۳۹۰ تولدمه و من وارد ۱۸ سالگی شدم.

به نظرم ۱۸ سالگی یکی از بهترین سالهای عمر انسانه چون دیگه همه به عنوان یک جوان میشناسنت و خیلی کارهای دیگه تو این سن اتفاق می افته.مثلا آدم گواهی نامه میگیره یا کنکور میده یا میره سربازی (قابل توجه پسران) وخیلی چیزهای دیگه.کلا من این سن رو خیلی دوست دارم.

تولدم مبارک

همتون رو دوست دارم از صمیم قلب.

تا دیدار بعد همتون رو به خدای بزرگ میسپارم.

[ پنجشنبه 5 آبان1390 ] [ 3:26 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام به همه ی دوستام.سلام به تمام نازنین ها ی من.خدایا باورم نمیشه که برگشتم.(خب چی کا کنیم؟؟؟)ولی خوشحالم.خیلی هم خوشحالم.برا همتون دلم تنگ شده بود.به اندازه ی هسته ی اتم شده بود دلم.از همه ی شما عزیزان ببخشید میخوام.(همون عذر)سر از پا نمیشناسم.برا همتون خیلی دعا کردم.زمان ولادت امام رضا رو میگم.رفتم حرم به امام رضا گفتم ای امام رضا پیش خدا برای همه ی بچه های نت دعا کن.جاتون خالی بود تو این قطعه ی بهشت.

راستی شروع مدرسه ها و دانشگاه ها رو به همه بچه محصل ها تبریک میگم(یکم زود تبریک نگفتی)

اما این دفعه برگشتم که یه آپ بزارم براتون.آپ این دفعه ی من در مورد یک سوال و دوست دارم همتون به این سوال جواب صادقانه بدید.

و اما اون سوال مهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر به شما بگند شما فرزند خانواده ای دیگر هستید و اون خانواده وضع مالیشون دو برابر وضع مال خانواده ای که الان دارین باهاشون زندگی میکنید و اون خانواده ی جدید خیلی خوبن.

چی کار میکنین؟؟؟؟؟؟؟میرید یا وامیستید

لطفا با دلیل جواب بدید.

سپاسگزارم.

[ جمعه 22 مهر1390 ] [ 3:33 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
سلام بچه ها.خوبین؟خوشین؟مثل همیشه امیدوارم چرخ زمونه بر وفق مرادتون بچرخه.نمیدونید چه قدر دلم براتون تنگ شده بود.داشتم از دلتنگی میمردم.

اولا ازتون به خاطر این تاخیر کوتاهی که داشتم عذر میخوام.

دوما یک شعر براتون میزارم تا با چهارمین دل نوشته خدمتتون برسم.

سوما؟نمیدونم چی بگم.آها بازم از صمیم قلب عذر میخوام از کسانی که برام کامنت گذاشتن و من نتونستم جواب بدم.

و میرسیم به شعر

دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن

سهراب سپهری

[ شنبه 19 شهریور1390 ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]

سلام بچه ها امیدوارم خوب باشید.این شبها شبهای مهمیه در زندگی ما.ما میتونیم این شبها رو برای یک عمر و آخرتمون پیش خدا امانت بزاریم.بله این شبها شبهای قدر و همه مشغول دعا و مناجات هستند.هرکس گوشه ی چشمش خیس شد یادی هم از ما بکنه مخصوصا دوست عزیزمون آقا ساسان که به رحمت خدا رفتند هم دعا کنید تا روحش آروم بشه.ممنون

تا علی گشت برون از خانه       عالمی شد ز غمش غمخانه

شد علی شمع و همه پروانه     خیل مرغان ز پی اش مستانه

می سرودند به صد آه و نوا         مرو امشب تو مسجد مولا

مسجد كوفه پر از غوغا شد       گوئیا روز جزا بر پا شد

سند قتل علی امضاء شد          پر ز اندوه دل زهرا شد

تا كه آمد ز شهادت خبرش      بست تكبیر نماز سحرش

حیدر از تیغ جفا شد بیتاب       رفت از هوش میان محراب

رنگ خورشید علی شد مهتاب     چهره اش در یم خون گشت خضاب

ضربه تیغ اگر كاری بود        ذكر مولا به لبش جاری بود

 

(التماس دعا)

    

[ شنبه 29 مرداد1390 ] [ 10:26 قبل از ظهر ] [ م ی ل ا د ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
×××××××
سپاسگزارم از تشریف فرمایی
تاریخ تاسیس:27/3/1389
لینک دوستان
موضوعات وب
آرشيو مطالب
امکانات وب
دست نوشته هایم
كد لوگوی من


IS

آمار سایت